
ارنست مندل: توضیحی مارکسیستی دربارهی هولوکاست
ارنست مندل از معدود رهبران جنبش تروتسکیستی در غرب است که به بهانه آنچه «استالینیسم» از سوی این خط فکری نامیده می شود، ضدامپریالیسم در جنوب جهانی را برای مشاطه گری لیبرالی امپریالیسم با ماسک چپ، رها نکرد و همه عمر با اصول فکری خود زیست
وی در کتاب معنای جنگ جهانی دوم، هولوکاست را بهعنوان پیامد تاریخی طولانی امپریالیسم و نژادپرستی اروپایی تبیین میکند. مندل یکی از معدود مارکسیستهای اروپایی بود که همزمان با آنچه «استالینیسم» نامیده میشود و فاشیسم مخالفت میکرد. برخلاف رفیقش، آبرام لئون، که در اردوگاههای نازی جان باخت، مندل علیرغم دو بار بازداشت و زندانیشدن در اردوگاه کار اجباری، جان سالم به در برد.
«تقریباً تمامی مفسران، یهودستیزی متعصبانهی هیتلر را که به هولوکاست انجامید، ورای هرگونه توضیح عقلانی تلقی کردهاند—امری کاملاً متفاوت از سایر ایدئولوژیهای قرن بیستم (یعنی دوران امپریالیسم). اما چنین استثناگرایی تاریخی شدیدی، نه به لحاظ تجربی و نه منطقی، قابل دفاع نیست.
در شدیدترین شکل خود، نژادپرستی بهطور ذاتی با استعمار و امپریالیسم نهادی پیوند خورده است؛ درواقع، هیچیک بدون توجیه ایدئولوژیک دیگری قادر به بقا نیست. استعمارگران، امپریالیستها و مدافعان «نظم» خاص خود، همچون سایر انسانهای متفکر، برای آنکه بتوانند میلیونها زن، مرد و کودک را از ابتداییترین حقوق انسانی محروم کنند، نیازمند توجیهی ایدئولوژیک هستند که این بیعدالتی و سرکوب را موجه جلوه دهد. این توجیه معمولاً از طریق نسبتدادن «فرودستی» ذاتی به این گروهها صورت میگیرد. زمانی که گروههای بزرگی از انسانها ذاتاً فرودست تلقی شوند—بهعنوان «ناانسان»، یا گونهای از حیوانات—تنها یک گام ایدئولوژیک-سیاسی دیگر لازم است تا نهتنها حق آزادی و خوشبختی، بلکه حق زندگی نیز از آنان سلب شود. در ترکیب خاص و فزایندهی خودویرانگر سرمایهداری بینالمللی—که در آن عقلانیت محلی «کامل» با عدم عقلانیت جهانی افراطی درهمآمیخته—این گام بهطور مکرر برداشته میشود.
از تجارت برده تا هولوکاست
به بیان دیگر، ریشههای هولوکاست را نباید در یهودستیزی سنتیِ نیمهفئودالی و خردهبورژوایی جستجو کرد—هرچند چنین یهودستیزیای در میان بخشهایی از خردهبورژوازی لهستانی، اوکراینی، بالتیک، مجار و روسی، زمینهی مساعدی برای تحمل و حتی مشارکت در هولوکاست فراهم آورد. این نوع یهودستیزی در نهایت به پوگرومها انجامید که در قیاس با کشتار صنعتی نازیها، مانند چاقو در برابر بمب اتمی بود.
اما ریشههای اتاقهای گاز را باید در بردهداری جمعی و قتلعام سیاهان در جریان تجارت برده، و همچنین در نابودی گستردهی جمعیت بومیان مرکزی و جنوبی آمریکا بهدست فاتحان اسپانیایی جستجو کرد. در این موارد، اصطلاح «نسلکشی» کاملاً موجه است: میلیونها زن، مرد و کودک صرفاً به این دلیل که به گروهی «فرودست»، «ناانسان» یا «شرور» تعلق داشتند، به قتل رسیدند.
درست است که این جنایات امپریالیسم و استعمار عمدتاً خارج از اروپا رخ دادند، اما امپریالیسم آلمان نازی نیز دقیقاً با ایدئولوژی «سرنوشت آشکار» خود برای استعمار اروپای شرقی مشروعیت یافته بود. نازیها و افراطیترین هواداران نظریهی امپریالیستی برتری نژادی، تنها به بردگیکشیدن و نابودی یهودیان اکتفا نکردند؛ کولیها و بخشهایی از مردمان اسلاو نیز در همان فهرست نابودی جای داشتند.
بیشتر مورخان و مفسران بهسادگی فراموش میکنند که نخستین گروهی که در جریان جنگ جهانی دوم بهعنوان در اتاقهای گاز قتلعام شدند، یهودیان نبودند، بلکه آلمانیهای قومیای بودند که بهلحاظ روانی «دیوانه» تشخیص داده در چارچوب عملیات تی۴ دویست هزار نفر از این افراد—شامل زنان، مردان و کودکان—در سالهای ۱۹۴۰-۴۱ از میان برداشته شدند.
تحلیل مارکسیستی مندل، برخلاف روایتهای رایج که هولوکاست را امری استثنایی و ورای فهم تاریخی میدانند، آن را در بستر گستردهتر تاریخ نژادپرستی و امپریالیسم اروپایی قرار میدهد. چنین تحلیلی، پیوند میان استثمار استعماری، بردهداری، و نسلکشی را برجسته کرده و نشان میدهد که چگونه سرمایهداری جهانی، با ترکیب عقلانیت محلی و بیمنطقی کلان، زمینهی وقوع چنین فجایعی را فراهم میکند